سپنج

به کسی نگو "برو دنبال علاقت"!

در دهه سوم زندگی ام نگران عالی انجام دادن کارهایم بودم. همیشه تصور می کردم که اگر می دانستم علاقه واقعی ام چیست، راهم روشن و معلوم می شد و موفقیت اجتناب ناپذیر بود. مثلا می دانستم که به نوشتن علاقه زیادی دارم، ولی بیشتر که فکر می کردم به این نکته پی می بردم که علاقه زیادی به آن ندارم. 

یکی از توصیه های همیشگی برای پیدا کردن کار، شناسایی علایق و سپس دنبال کردن آن است. برای من، تلاش برای یافتن علاقه ام به معنای انتخاب رشته تحصیلی در کل زندگی ام است. برای من تحصیل در یک رشته به مدت چهار سال و سپس عوض کردن آن برای حداقل دو بار به اندازه کافی سخت بود. اینکه بین دریای رشته ها و علایق، یکی را انتخاب کنم و کل زندگی ام را با آن بسازم، زندگی ایده آل من نبود.

بسیاری از دوستانم وکیل، معلم یا پرستار شده بودند و من به آن ها حسادت می کردم؛ چرا که آن ها زودتر از من به مقاصدشان رسیده بودند در حالی که من هنوز سردرگم و آواره برای یافتن علاقه ام بودم.

من هم وسوسه شدم و کار ثابت گرفتم که همه چیز را نه تنها بهتر کرد، بلکه شرایطم بدتر شد و برایم پذیرفتنی نبود. به عقربه های ساعت را نگاه می کردم و به محض اینکه ساعت ۵ می شد و وقت کار تمام می شد، گریه کنان به سوی قطار می رفتم. من بی هدف و بی میل شده بودم و صبح را به بطالت شب می کردم.

بعد از آن به صورت اتفاقی کتابی خواندم که در آن در مورد علاقه و اشتیاق توضیح داده شده بود. از قبل درباره علاقه و اشتیاق نسبت به کار مطالبی می دانستم. عامل اصلی رضایت شغلی ابتدا تشخیص علاقه واقعی است و سپس برای یافتن شغلی که با علایق ما سازگار است، باید تلاش کنیم. بعد از خواندن آن کتاب فهمیدم که مشکل من نبود علاقه نیست. مشکل اینجاست که می خواهم سریع شغل خود را عوض کنم، بدون اینکه به علایقم فرصت رشد بدهم.

حقیقت من و سایر افراد این است که در یک جا گیر می کنند. من فهمیده ام که تکیه روی یک فرمول بسیار جذاب تر از تکیه بر روی شانس است. ولی حقیقت این است که زندگی غیرقابل پیش بینی بخشی از یک افسانه است. برای مثال، من سال ها ادیتور روزنامه بودم. بعد از آنجا بیرون آمدم و به جای اینکه همان سِمَت را در روزنامه ای دیگر بگیرم، تصمیم گرفتم کار خودم را شروع کنم. من با تکیه بر توانایی ها و مهارت های خودم که برای افراد ارزشمند بود، کار خودم را به عنوان نویسنده، سخنران و مدیر محتوا را آغاز کردم و تا کنون نیز موفق هستم.

این کار به معنی نیاز نداشتن علاقه در انتخاب شغل نیست. شما به علاقه نیاز دارید، ولی نه به عنوان پیش نیاز برای انجام کار بعدی. علاقه شما در درون خود شماست، نه در کاری که انتخاب می کنید. علاقه شما انرژی است که به تمام عناصر اطرافتان می دهید. عناصری که به شما احساس مهم بودن می دهد، ولی آن ها بی شک نشانه هستند و لزوما هدف نهایی نیست. برخی اوقات نمی دانید که به کدام سمت در حرکت هستید تا این که به آن جا برسید و همین خوب است.

منبع: Time